معانی کلمه : بدون
لغت نامه دهخدا
بدون. [ ب ِ ن ِ ] ( حرف اضافه مرکب ) بغیر. بجز. ( آنندراج ) ( ناظم الاطباء ). بی. بلا. ( یادداشت مؤلف ): بتلاء؛ عمره بدون حج. ( منتهی الارب ). اراضی بدون مالک ؛ یعنی بی مالک. بدون او این کار میسر نیست ؛ یعنی بی او. ( از یادداشت مؤلف ).
فرهنگ معین
(بِ نِ ) (ص . ق . ) ۱ - فاقد، بی بهره . ۲ - بی (نشانة فقدان یا نبودن ).
فرهنگ فارسی
بغیر بجز .
گویش مازنی
دانسته باش – بدان
/badoon/ دانسته باش – بدان
مترادف و متضاد
بری، بلا، بی، عاری ≠ با
without (حرف اضافه)
بدون، بی
but (حرف اضافه)
جز، بدون، بل، با وجود، باستثنای
sans (حرف اضافه)
بدون
