بدمستی. [ ب َ م َ ] ( حامص مرکب ) عربده و هرزه گویی و بدخویی هنگام مستی و شهوت پرستی. ( ناظم الاطباء ) : اندر ایشان تافته هستی تواز نفاق و ظلم و بدمستی تو.مولوی.بیا در زمره رندان به بی باکی و می درکش که بدمستی نمی داند بجز فریاد عود آنجا.عرفی.- بدمستی کردن ؛ عربده جویی و بدخویی و هرزگویی کردن در هنگام مستی : من می خورم و تو می کنی بدمستی.( منسوب به خیام ).ترکی مست به اندرون دستور آمد و مردم از او ...