معانی کلمه : بددل
لغت نامه دهخدا
فرهنگ عمید
۱. بدگمان.
۲. ترسو.
۳. کینه جو، کینه ور.
۲. ترسو.
۳. کینه جو، کینه ور.
فرهنگ معین
( ~. دِ ) (ص مر. ) ۱ - بزدل ، ترسو. ۲ - بدگمان .
فرهنگ فارسی
بدگمان، ترسو، کینه جو
( صفت ) ۱ - ترسنده بیمناک ترسو . ۲ - بد گمان . ۳ - کینه ور کینه ورز کینه جو مقابل نیکدل .
( صفت ) ۱ - ترسنده بیمناک ترسو . ۲ - بد گمان . ۳ - کینه ور کینه ورز کینه جو مقابل نیکدل .
گویش مازنی
/bad del/ افرادی که در مورد برخی غذاها حساس بوده و هر غذایی با طبع آن ها سازگار نباشد - وسواسی
مترادف و متضاد
۱. بدخواه، شکاک، ظنون، ظنین، بدگمان ≠ خوشقلب، خوشگمان
۲. ترسو، جبون، بزدل، بیمناک ≠ دلیر، نترس
۳. پروسواس، وسواسی
