معانی کلمه : بدبو
لغت نامه دهخدا
بدبو. [ ب َ ] ( ص مرکب ) بدبوی. منتن و متعفن و چیزی که دارای بو و رایحه بد و نتن باشد و چیز گنده. ( از ناظم الاطباء ). منتن. عفن. نتن. دفر. دفره. گنده.( یادداشت مؤلف ). مقابل خوشبو. ( آنندراج ). دَفَر؛ بدبو شدن طعام. ( منتهی الارب ). و رجوع به بدبوی شود.
فرهنگ عمید
۱. چیزی که بوی بد می دهد.
۲. گندیده، بویناک.
۲. گندیده، بویناک.
فرهنگ فارسی
( صفت ) بدبویی
دانشنامه عمومی
مترادف و متضاد
بویناک، عفن، گند، گندیده، متعفن، مشامآزار ≠ خوشبو، شامهنواز، معطر
واژه نامه بختیاریکا
بُوین
