معانی کلمه : بد زخمه
لغت نامه دهخدا
بدزخمه. [ ب َ زَ م َ / م ِ ] ( ص مرکب ) بدمضراب. آنکه ساز بد زند :
زین سور بآیین تو بردند بخروار
زرّ و درم آن قوم که نرزند بدو تیز
از مطرب بدزخمه و شب بازی بدساز
سنگ و سرح ( ؟ ) وچپه زن و مسخره و حیز.
زین سور بآیین تو بردند بخروار
زرّ و درم آن قوم که نرزند بدو تیز
از مطرب بدزخمه و شب بازی بدساز
سنگ و سرح ( ؟ ) وچپه زن و مسخره و حیز.
فرهنگ فارسی
بد مضراب آنکه ساز بد زند .
