معانی کلمه : بخسانیدن
لغت نامه دهخدا
فرهنگ عمید
۱. پژمرده ساختن.
۲. رنجاندن، آزردن: از او بی اندهی بگزین و شادی با تن آسانی / به تیمار جهان دل را چرا باید که بخسانی (رودکی: ۵۳۰ ).
۳. گداختن.
۲. رنجاندن، آزردن: از او بی اندهی بگزین و شادی با تن آسانی / به تیمار جهان دل را چرا باید که بخسانی (رودکی: ۵۳۰ ).
۳. گداختن.
