بجا ماندن. [ ب ِ دَ ] ( مص مرکب ) بجای ماندن. باقی ماندن. ( آنندراج ) : اگر زیرکی با گلی خوبگیرکه باشد بجا ماندنش ناگزیر.نظامی.دلربایانه دگر بر سر ناز آمده ای از دل ما چه بجا مانده که بازآمده ای.صائب.باز ما را جان به استقبال هجران میرودتن بجا میماند و دل همره جان میرود.مخلص کاشی.نخواهم که چیزی بجا ماند از من که دیگر رجوعی به دنیا ندارم.مخلص کاشی.|| گذاشتن. ( آنندراج ). باقی گذاشتن : محمد را هلاک ک...