معانی کلمه : باناز
لغت نامه دهخدا
باناز. ( ص مرکب ) ( از: با+ ناز ) که ناز دارد. نازدار. پرناز :
سمن بوی خوبان باناز و شرم
همه پیش کسری برفتند نرم.دلارای و بارای و باناز و شرم
سخن گفتنش خوب و آوای نرم.باناز وبی نیاز به بیداری و به خواب
بر تن حریر بودت و در گوش بانگ زیر.
سمن بوی خوبان باناز و شرم
همه پیش کسری برفتند نرم.دلارای و بارای و باناز و شرم
سخن گفتنش خوب و آوای نرم.باناز وبی نیاز به بیداری و به خواب
بر تن حریر بودت و در گوش بانگ زیر.
فرهنگ فارسی
که ناز دارد
