معانی کلمه : بالانس
لغت نامه دهخدا
فرهنگ عمید
۱. (ورزش ) نگه داشتن بدن در حالات مختلف در روی دست با حفظ تعادل خود.
۲. بررسی تعادل توزیع وزن چرخ خودرو به کمک دستگاه های مخصوص و تنظیم آن به کمک وزنه های سربی.
۳. (اسم ) دستگاهی که به این منظور مورد استفاده قرار می گیرد.
۲. بررسی تعادل توزیع وزن چرخ خودرو به کمک دستگاه های مخصوص و تنظیم آن به کمک وزنه های سربی.
۳. (اسم ) دستگاهی که به این منظور مورد استفاده قرار می گیرد.
فرهنگ معین
[ فر. ] ( اِ. ) ۱ - تعادل . ۲ - دستگاهی برای اندازه گیری جرم یا وزن ، ترازو. (فره ). ۳ - حالتی در یک واکنش شیمیایی که در آن واکنش دهنده ها و فرآورده های واکنش از قوانین پایستگی جرم و بار پیروی کنند، موازنه . (فره ).
فرهنگ فارسی
( اسم ) ۱ - نگاهداشتن بدن در حالات مختلف در روی دست با حفظ تعادل . ۲ - تعادل و توازن بین عناصر و عوامل یک اثر هنری ۳ - موازن. دارایی و بدهی تعادل میان وام و اعتبار .
دانشنامه عمومی
مترادف و متضاد
تعادل، توازن، موازنه، همسنگی ≠ بیتعادلی، عدمتعادل
handstand (اسم)
بالانس، دست به زمین و پاها در هوا
