بالا کشیدن. [ ک َ / ک ِ دَ ] ( مص مرکب ) بالا کردن. ببالاآوردن. برآوردن ، چنانکه آب را از چاه. مقابل پایین فرستادن. از پستی به بلندی برآوردن چیزی. برکشیدن.- بالا کشیدن چراغ ؛ فتیله آنرا بالا آوردن. برکردن فتیله را از مخزن بسوی شعله تا بیشتر سوزد و افروزد و روشن شود.- بالا کشیدن دماغ ؛ آب بینی را بالا کشیدن. با نفس آب بینی فرودآینده را بسوی بالا بردن.- بالا کشیدن شعله ؛ فروزانتر شدن آن : مرد را پام...
فرهنگ فارسی
بالا کردن بالا آوردن
مترادف و متضاد
بالا دادن
طولانی شدن
تصاحب کردن، خوردن
شدت یافتن، شدید شدن
۱. تصاحب کردن، خوردن ۲. بالا دادن ۳. شدت یافتن، شدید شدن ۴. طولانی شدن
embezzle (فعل)دزدیدن، اختلاس کردن، دستبرد زدن به، حیف و میل کردن، بالا کشیدنraise (فعل)زیاد کردن، ترقی دادن، بالا بردن، بیدار کردن، دفع کردن، تولید کردن، بوجود اوردن، پروردن، بار اوردن، برداشتن، بلند کردن، بالا کشیدن، بر پ...