معانی کلمه : باقلا
لغت نامه دهخدا
باقلا. [ ] (اِخ ) قریه ای است به هرسین کرمانشاه و رود گاماسب و قره سو در غربی این قریه بهم پیوندد و نام دوآب گیرد. (یادداشت مؤلف ).
فرهنگ عمید
دانهای خوراکی و کمی بزرگتر از لوبیا که درون غلاف سبزی جا دارد؛ باقلی، کوسک؛ کالوسک.
〈 باقلای مصری: (زیستشناسی) = ترمس
دانه ای خوراکی و کمی بزرگ تر از لوبیا که درون غلاف سبزی جا دارد، باقلی، کوسک، کالوسک.
* باقلای مصری: (زیست شناسی ) = ترمس
* باقلای مصری: (زیست شناسی ) = ترمس
فرهنگ معین
( اِ. ) = باقالی : گیاه علفی یک ساله از تیرة پروانه داران که دانة آن شبیه لوبیا ولی بزرگتر و در شمار حبوبات است .
دانشنامه آزاد فارسی
فرهنگ فارسی
( اسم ) گیاهی از تیر. پروانه واران جزو دست. پیچی ها که یکساله است و ارتفاعش گاهی تا یک متر میرسد. برگهایش مرکب شانه یی میباشد . گلهایش بنفش یا سفید با یک لک. سیاه روی هر یک از بالها میباشد .
قریه ایست در کرمان شاه
قریه ایست در کرمان شاه
دانشنامه عمومی
گویش اصفهانی
تکیه ای: boqole
طاری: bâqâli
طامه ای: bâqâlâ
طرقی: bâqâli
کشه ای: bâqâli
نطنزی: bâqâli
مترادف و متضاد
bean (اسم)
دانه، لوبیا، باقلا، حبوبات، حبه، چیز کم ارزش و جزئی
broad bean (اسم)
باقلا
