معانی کلمه : بازیگوش
لغت نامه دهخدا
فرهنگ عمید
۱. ویژگی کودک یا کسی که به سرگرمی و کارهای غیرجدی علاقۀ بسیار دارد.
۲. [قدیمی، مجاز] شوخ.
۲. [قدیمی، مجاز] شوخ.
فرهنگ معین
(ص مر. ) بچه ای که بیشتر به فکر بازی باشد.
فرهنگ فارسی
بازی دوست، شوخ، هرزه، کسی که پیوسته به، فکر بازی و تفریح باشد
( صفت ) ۱ - کسی که همواره بفکر بازی و تفریح باشد بازی دوست . ۲ - شوخ و شنگ. ۳ - هرزه .
( صفت ) ۱ - کسی که همواره بفکر بازی و تفریح باشد بازی دوست . ۲ - شوخ و شنگ. ۳ - هرزه .
مترادف و متضاد
بازیدوست، سربههوا، تفننجو، شیطان، متفنن ≠ آرام، عاقل، معقول
