معانی کلمه : بازنشسته
لغت نامه دهخدا
بازنشسته. [ ن ِ ش َ ت َ / ت ِ ] ( ن مف مرکب ) متقاعد. ( لغات مصوبه فرهنگستان ). کسی که بر اثر مدتی کار مداوم در سنین پیری از خدمت دولت معاف میشود ولی حقوقی دریافت میکند. رجوع به بازنشستگی شود. || خاموش. فرونشسته. منطفی :
شمع فلک با هزار مشعل انجم
پیش وجودت چراغ بازنشسته است.
شمع فلک با هزار مشعل انجم
پیش وجودت چراغ بازنشسته است.
فرهنگ عمید
۱. کارمند اداره که سال های خدمت خود را مطابق قانون به پایان رسانیده و به واسطۀ خستگی یا پیری از کار برکنارشده و حقوق بازنشستگی می گیرد.
۲. [قدیمی، مجاز] خاموش شده.
۲. [قدیمی، مجاز] خاموش شده.
فرهنگ معین
(نِ شَ تِ ) (اِمف . ) کسی که در پیری یا پس از مدتی طولانی یابه علل دیگراز کار برکنار شود واز حقوق بازنشستگی استفاده کند.
فرهنگ فارسی
( اسم ) کسی که در پیری یا پس از مدتی طولانی یا بعلل دیگر از کار بر کنار رود و از حقوق بازنشستگی استفاده کند متقاعد . ( جمع : بازنشستگان ).
مترادف و متضاد
بازنشست، متقاعد، وظیفهبگیر، وظیفهخور ≠ شاغل، موظف
اسم بازنشست، متقاعد، وظیفهبگیر، وظیفهخور ≠ شاغل، موظف
