معانی کلمه : بازمانده
لغت نامه دهخدا
فرهنگ عمید
۱. به جا مانده: آثار بازمانده از دورۀ هخامنشیان.
۲. آن که پس از مرگ کسی باقی می ماند، خویشاوندان فرد درگذشته.
۳. عقب افتاده.
۴. [قدیمی، مجاز] بی نصیب، محروم.
۲. آن که پس از مرگ کسی باقی می ماند، خویشاوندان فرد درگذشته.
۳. عقب افتاده.
۴. [قدیمی، مجاز] بی نصیب، محروم.
فرهنگ معین
(دِ ) (ص مف . ) ۱ - عقب مانده . ۲ - وارث .
فرهنگ فارسی
ویژگی کانی یا ساختار یا سیمای (feature) یک سنگ قدیمی که، با وجود فرایندهای تخریبکننده، در سنگ جدید باقی مانده است
( اسم ) ۱ - عقب مانده عقب افتاده . ۲ - از کار مانده خسته . ۳ - بجا مانده پس مانده . ۴- خویشاوند کسی که پس از مرگ وی از و میراث برد ( جمع :بازماندگان ).
دانشنامه عمومی
مترادف و متضاد
صفت
وارث
به هدف نرسیده
خلف، خویش، قوم
خسته، درمانده، کوفته
بهجامانده، بقیه، پسمانده، مانده
دنبالمانده، عقبمانده، واپسمانده
survivor (اسم)
باقی مانده، بازمانده، شخص زنده
واژه نامه بختیاریکا
وا مندِه
فرهنگستان زبان و ادب
{relict} [زمین شناسی] ویژگی کانی یا ساختار یا سیمای (feature ) یک سنگ قدیمی که، با وجود فرایندهای تخریب کننده، در سنگ جدید باقی مانده است
