بازستدن. [ س ِ ت َ دَ ] ( مص مرکب ) واستدن. بازگرفتن.واپس گرفتن. مسترد داشتن. گرفتن. ستدن : دل بمهر امیر دادستم کس نگوید که داده بازستان.فرخی.و احتیاط مال بکردند آنچه سالار بدیشان داده بود بازستده بود. ( تاریخ بیهقی چ ادیب ص 236 ). و وی [ بونصر ] جمله آنرا بداد و در حال به خزانه فرستادند و خط خازنان بازستد. ( تاریخ بیهقی چ ادیب ص 260 ). و در حال چیزی بیشتر نگفتم [ احمد حسن ] که امیر را سخت حریص دی...