معانی کلمه : بارو
لغت نامه دهخدا
بارو. (از هندی ، اِ) ریگ . (ناظم الاطباء).
بارو. (اِخ ) بازو. از امرای سلاجقه بود. رجوع به بازو شود.
بارو. (اِ) بارود. باروت . مخفف باروت است ودر این صورت مفرس از سریانی است . (فرهنگ نظام ) (آنندراج : باروت ). رجوع به باروت و بارود و باروط شود.
فرهنگ عمید
باره، دیوار قلعه، حصار.
فرهنگ معین
( اِ. ) دیوار، قلعه ، حصار.
فرهنگ فارسی
ژان لوئی هنر پیشه و کار گردان فرانسوی ( و . وزینه ۱۹۱٠ م . ) وی در کمدی فرانسز و سپس در [ کمپانیی ] خویش آثار جدید و قدیم را به خوبی نمایش و تجسم داه است .
باره، دیوار قلعه، حصار
( اسم ) دیوار قلعه حصار باره .
از امرای سلاجقه است
باره، دیوار قلعه، حصار
( اسم ) دیوار قلعه حصار باره .
از امرای سلاجقه است
دانشنامه عمومی
مترادف و متضاد
باره، برجوبارو، برج، حصار، حصن، دژ، دیوار، قلعه، کلات، کوت، کوشک
واژه نامه بختیاریکا
( بارُو ) باران
