معانی کلمه : بارقه
لغت نامه دهخدا
فرهنگ عمید
۱. روشنایی، پرتو: بارقه ای از ایمان در او وجود دارد.
۲. برق زننده، درخشنده.
۲. برق زننده، درخشنده.
فرهنگ معین
(ر ِ ق ِ ) [ ع . بارقة ] (اِفا. ) ۱ - برق زننده ، درخشنده . ۲ - ابر با برق و درخشنده .
فرهنگ فارسی
ابر برق دار، ابری که از آن برق بجهد
( اسم ) ۱ - برق زننده درخشنده. ۲ - ابر با برق و درخشنده .
نام خاندانی
( اسم ) ۱ - برق زننده درخشنده. ۲ - ابر با برق و درخشنده .
نام خاندانی
فرهنگ اسم ها
اسم: بارقه (دختر) (عربی) (طبیعت) (تلفظ: bāreqe) (فارسی: بارقه) (انگلیسی: bareghe)
معنی: پرتو، نور، روشنی
معنی: پرتو، نور، روشنی
مترادف و متضاد
تلالو، پرتو، نور
اخگر، جرقه، شرر، شعله، وراغ ≠ خاکستر
۱. اخگر، جرقه، شرر، شعله، وراغ
۲. تلالو، پرتو، نور ≠ خاکستر
