معانی کلمه : ایستگاه
لغت نامه دهخدا
ایستگاه. ( اِ مرکب ) جای ایستادن. ( فرهنگ فارسی معین ). || محل توقف وسایل نقلیه ( اتومبیل ، اتوبوس ، قطار ). ( فرهنگ فارسی معین ).
فرهنگ عمید
۱. جای ایستادن.
۲. محل توقف وسایل نقلیه.
۲. محل توقف وسایل نقلیه.
فرهنگ معین
(اِمر. ) ۱ - جای ایستادن ، ۲ - جای ایستادن وسایط نقلیه . ،~ فضایی ماهواره ای بزرگ و مجهز برای گردش بلندمدت در مدار زمین به صورت پایگاهی برای انجام مأموریت های اکتشافی ، تحقیقات علمی ، تعمیر ماهواره و مانند آن . ،~ صلواتی محل خاصی از جنبة مذهبی که در آ
فرهنگ فارسی
جای ایستادن، محل توقف وسایل نقلیه
( اسم ) ۱ - جای ایستادن . ۲ - محل توقف وسایط نقلیه (اتومبیل اتوبوس راه آهن ).
( اسم ) ۱ - جای ایستادن . ۲ - محل توقف وسایط نقلیه (اتومبیل اتوبوس راه آهن ).
دانشنامه عمومی
مترادف و متضاد
رله
توقفگاه، موقف، یام
۱. توقفگاه، موقف، یام
۲. رله
فرهنگستان زبان و ادب
{site} [علوم نظامی] محل استقرار مجموعه ای از سلاح و جنگ افزار و رادار که توان عملیاتی مستقل دارد
{station} [حمل ونقل درون شهری-جاده ای] مکانی دور از خیابان برای سوار و پیاده شدن یا تغییر وسیله
{station} [حمل ونقل درون شهری-جاده ای] مکانی دور از خیابان برای سوار و پیاده شدن یا تغییر وسیله
