معانی کلمه : انگشته
لغت نامه دهخدا
انگشته . [ اَ گ َ / گ ِ ت َ / ت ِ ] (اِ) برزیگری را گویند که صاحب ثروت بود و کارکنان بسیار داشته باشد . || سوداگرصاحب سرمایه . (برهان قاطع) (انجمن آرا) (آنندراج ).
فرهنگ عمید
وسیلۀ چوبی چهارشاخه با دستۀ بلند که برزگران با آن خرمن کوفته شده را به باد می دهند تا دانه از کاه جدا شود، چهارشاخ، افشون، هسک، هید، چک.
فرهنگ فارسی
( اسم ) آلتی چوبین چهار شاخه دارای دسته ای بلند که کشاورزان با آن خرمن کوفته را بباد دهند تا از کاه جدا گردد چهار شاخ افشون هسک .
برزیگری را گویند که صاحب ثروت بود و کارکنان بسیار داشته باشد ٠ سوداگر ٠ صاحب سرمایه ٠
برزیگری را گویند که صاحب ثروت بود و کارکنان بسیار داشته باشد ٠ سوداگر ٠ صاحب سرمایه ٠
