انگشترین. [ اَ گ ُ ت َ ] ( اِ مرکب ) انگشتری. گویند که تا سلیمان فرمان یافت هیچ خلق بگور وی نرسیده مگر دو تن نام یکی عفان و آن دیگر بلوقیا بود و گویند این عفان بطلب انگشترین سلیمان علیه السلام شده بود. ( تاریخ بلعمی ). بدست زبا انگشتری بودزهر زیر نگین آن انگشترین او، آن انگشترین را بخایید و زهر بخورد. ( تاریخ بلعمی ). سلیمان علیه السلام همچنانکه به ایام پادشاهی بودی بر آنجا نهادند و آن انگشترین مل...
فرهنگ فارسی
( اسم ) ۱ - انگشتر انگشتری . ۳ - حلقهای که از لوازم آتشگاه است و در تشریفات بکار برند .