معانی کلمه : انفراد
لغت نامه دهخدا
فرهنگ عمید
۱. یگانه شدن، تنها شدن، تنهایی.
۲. تنها کاری کردن.
۲. تنها کاری کردن.
فرهنگ معین
(اِ فِ ) [ ع . ] ۱ - (مص ل . ) تنها شدن . ۲ - تنها کاری کردن . ۳ - (اِمص . ) یگانگی ، تنهایی .
فرهنگ فارسی
یگانه شدن، تنهاشدن، تنهاکاری کردن ، تنهایی
۱ -( مصدر ) یگانه شدن تنها شدن . ۲ - تنها کاری کردن . ۳ - ( اسم ) یگانگی تنهایی تنها روی . جمع : انفرادات .
۱ -( مصدر ) یگانه شدن تنها شدن . ۲ - تنها کاری کردن . ۳ - ( اسم ) یگانگی تنهایی تنها روی . جمع : انفرادات .
مترادف و متضاد
انحصار، تنهایی، تنهایی، فردی، ویژگی ≠ عموم
solitude (اسم)
تنهایی، خلوت، انفراد، جای خلوت
soleness (اسم)
تنهایی، انفراد
