معانی کلمه : انفاس
لغت نامه دهخدا
انفاس . [ اِ ] (ع مص ) در شگفت آوردن کسی را. || ترغیب نمودن کسی را در کاری . (از منتهی الارب ) (از ناظم الاطباء) (آنندراج ) (از اقرب الموارد). راغب کردن . (تاج المصادر بیهقی ) (مصادر زوزنی ): انفسه فی الامر. || نفیس شدن . (تاج المصادر بیهقی ) (مصادر زوزنی ). گرانمایه شدن . (یادداشت مؤلف ).
فرهنگ عمید
نَفَس#NAME?
= نَفَس
فرهنگ معین
( اَ ) [ ع . ] (اِ. ) جِ نفس ، دم ها، نفس ها.
فرهنگ فارسی
نفسها، دمها، جمع نفس
( اسم ) جمع نفس دمها نفسها : از انفاس قدسی وی بهره مند شد . یا انفاس کسی را شمردن . مراقب کوچکترین احوال وی بودن جاسوسی کردن دربار. او .
جمع نفس . یا دمها نفسها آواز ها . سخن ها .
( اسم ) جمع نفس دمها نفسها : از انفاس قدسی وی بهره مند شد . یا انفاس کسی را شمردن . مراقب کوچکترین احوال وی بودن جاسوسی کردن دربار. او .
جمع نفس . یا دمها نفسها آواز ها . سخن ها .
