انصاف دادن. [ اِ دَ ] ( مص مرکب ) عدالت کردن. داد دادن. احقاق حق کردن. ( ناظم الاطباء ) : لکن اگر انصاف خواهد داد بوسهل حمدونی بجوانی روز از پادشاهی چون سلطان محمود، ساخت و نواخت یافته است. ( تاریخ بیهقی چ ادیب ص 397 ).ما چون ولیعهد پدریم این مجاملت واجب میداریم و جهانیان دانند که انصاف تمام داده ایم. ( تاریخ بیهقی ).چون برگ خوار گشتی اگر گاو نیستی انصاف ده گلوی جفا و مخور مرا.ناصرخسرو.بدهید انصاف...