اندرافتادن . [ اَ دَ اُ دَ ] (مص مرکب ) حادث شدن . اتفاق افتادن : حرب اندرافتاد میان فریقین . (تاریخ سیستان ). || خود را در میان چیزی انداختن : میزری چبود اگر او گویدم دررو اندر عین آتش بی ندم اندرافتم از کمال اعتقیدنیستم زاکرام ایشان ناامید. مولوی .اندرافتد گاو [ درمیان علف ] با جوع البقرتا بشب آنرا چرداو سربسر. مولوی .و رجوع به افتادن شود.- اندرافتادن به کسی یا چیزی ؛ درافتادن با او : این چند ت...