معانی کلمه : اندر نوردیدن
لغت نامه دهخدا
اندرنوردیدن. [ اَ دَ ن َ وَ دَ ] ( مص مرکب ) درنوردیدن. درپیچیدن. طی کردن. بیکسو نهادن :
زمانه بدین خواجه سالخورد
همی دیر ماند تو اندرنورد .گفت من از نرد ننالم همی
نرد بیکسو نه و اندر نورد.و رجوع به درنوردیدن و نوردیدن شود.
زمانه بدین خواجه سالخورد
همی دیر ماند تو اندرنورد .گفت من از نرد ننالم همی
نرد بیکسو نه و اندر نورد.و رجوع به درنوردیدن و نوردیدن شود.
فرهنگ فارسی
در نوردیدن . در پیچیدن
