معانی کلمه : انجو
لغت نامه دهخدا
انجو. [ اَ ] ( اِ ) جزیره و آداک. ( ناظم الاطباء ). ابخوست. جزیره :
در شب هجران سرشک دیده ام دریا شده
همچو انجو جسم لاغر در میان آب ماند.|| ( اِخ ) نام جزیره ای است. ( از ناظم الاطباء ).
در شب هجران سرشک دیده ام دریا شده
همچو انجو جسم لاغر در میان آب ماند.|| ( اِخ ) نام جزیره ای است. ( از ناظم الاطباء ).
فرهنگ فارسی
جزیره و آداک ٠ ابخوست ٠ جزیره
