معانی کلمه : املی
لغت نامه دهخدا
املی . [ اَ ] (اِخ ) ابوالوفا بدیل بن ابی القاسم بن بدیل املی . از فقهاء است . (از انساب سمعانی ).
املی . [ اَ ](ص نسبی ) منسوب به امله است که در زبان مردم خوی به منام (خواب ) گفته میشود. (از انساب سمعانی ). و حدیثی باین نسبت مشهور است . رجوع به انساب سمعانی شود.
فرهنگ عمید
املا: مذکّران طیورند بر منابر باغ / ز نیم شب مترصد نشسته املی را (انوری: ۱ ).
دانشنامه آزاد فارسی
فرهنگ فارسی
۱ - ( مصدر ) پر کردن ۲ - مطلبی را تقریر کردن تا دیگری بنویسد . ۳ - (اسم ) نوشتن مطلبی که بشخص تقریر کنند دیکته . ۴ - طریق. نوشتن کلمات درست نویسی رسمالخط .
ابوالوفابدیل بن ابوالقاسم بن بدیل املی از فقهائ است .
ابوالوفابدیل بن ابوالقاسم بن بدیل املی از فقهائ است .
