معانی کلمه : املا
لغت نامه دهخدا
املا. [ اِ ] (از ع ، مص ، اِ) رجوع به املاء شود.
فرهنگ عمید
۱. مطلبی را تقریر کردن که دیگری بنویسد.
۲. (اسم ) مطلبی که معلم بگوید و شاگرد بنویسد.
۳. طریقۀ نوشتن کلمات.
۴. درست نوشتن.
۲. (اسم ) مطلبی که معلم بگوید و شاگرد بنویسد.
۳. طریقۀ نوشتن کلمات.
۴. درست نوشتن.
فرهنگ فارسی
۱ - ( مصدر ) پر کردن ۲ - مطلبی را تقریر کردن تا دیگری بنویسد . ۳ - (اسم ) نوشتن مطلبی که بشخص تقریر کنند دیکته . ۴ - طریق. نوشتن کلمات درست نویسی رسمالخط .
دانشنامه عمومی
املا فرایند زبان شناسانهٔ درست نویسی با حروف و اِعرابِ لازم به نحو قابل درک با حدی از استانداردسازی است.
خوانش پریشی
تک نگاره
دستور خط
غلط یاب
خوانش پریشی
تک نگاره
دستور خط
غلط یاب
wiki: املا
گویش مازنی
مرتعی در بین راه لاسم و نوا در منطقه آمل که آثار قلعه ای قدیمی ...
/amlaa/ مرتعی در بین راه لاسم و نوا در منطقه آمل که آثار قلعه ای قدیمی به نام گلندان در آن وجود دارد
مترادف و متضاد
درستنویسی، دیکته
