معانی کلمه : امار
لغت نامه دهخدا
امار. [ اَم ْ ما ] (ع ص ) بسیارفرمان . کثیرالامر. مبالغه ٔ آمر.
امار. [ اَ ] (ع اِ) علامت . (منتهی الارب ) (از قطر المحیط). نشان .
امار. [ اِ ] (ع اِ) فرمان . (آنندراج ). امر. حکم . (ازاقرب الموارد). ایمار. (اقرب الموارد) (آنندراج ).
فرهنگ عمید
۱. کسی که بسیار امر میکند.
۲. برانگیزاننده به بدی و شر.
( آمار ) ۱. داده های عددی به دست آمده از بررسی اطلاعات دربارۀ یک مجموعه: آمار اقتصادی، آمار سیاسی، آمار نفوس.
۲. علم گردآوری و بررسی داده های عددی.
۱. کسی که بسیار امر می کند.
۲. برانگیزاننده به بدی و شر.
۲. علم گردآوری و بررسی داده های عددی.
۱. کسی که بسیار امر می کند.
۲. برانگیزاننده به بدی و شر.
فرهنگ معین
( آمار ) [ په . ] ( اِ. )۱ - حساب ، شمار. ۲ - واژه ای است فارسی ، برابر استاتیستیک یا احصائیه ، علمی که موضوع آن طبقه بندی علمی وقایع اجتماعی است ، و قاعدة آن محاسبه و نشان دادن نتیجه به صورت ارقام و اعداد است مثل شمارة جمعیت یک ده ، میزان محصولات صنعتی یا کشاورزی
دانشنامه آزاد فارسی
فرهنگ فارسی
دانشنامه عمومی
گویش مازنی
انبار
/emmaar/ انبار
مترادف و متضاد
census (اسم)
سرشماری، احصائیه، امار، ممیزی مالیاتی
statistics (اسم)
احصائیه، امار، ارقام، فن امارگری، امارشناسی
