معانی کلمه : اماج
لغت نامه دهخدا
فرهنگ عمید
۱. آشی که در آن گلولههای کوچک خمیر میریزند.
۲. گلولههای کوچک خمیر که در آشی به همین نام میریزند.
فرهنگ معین
( آماج ) ( اِ. ) ۱ - تلی از خاک که نشانه تیر را بر روی آن قرار دهند. ۲ - نشان ، نشانه ، هدف .
فرهنگ فارسی
گویش مازنی
نوعی آش که ماده ی اصلی آن آرد گندم است
۱نوعی حلوا که با آرد برنج شکر،تخم مرغ و روغن تهیه شود ۲نوعی ...
/emaaj/ نوعی حلوا که با آرد برنج شکر، تخم مرغ و روغن تهیه شود - نوعی نان & نوعی آش که ماده ی اصلی آن آرد گندم است
/amaa je/ ازما
/amaa je/ ازما
مترادف و متضاد
gruel (اسم)
حریره، اماج
فرهنگستان زبان و ادب
آماج
[نجوم] ← آماج خورشیدی
[نجوم] ← آماج خورشیدی
