معانی کلمه : اقتحام
لغت نامه دهخدا
فرهنگ عمید
۱. بی اندیشه در امری داخل شدن، نیندیشیده به کاری پرداختن.
۲. خود را به سختی و مشقت انداختن.
۳. کسی را خوار شمردن.
۲. خود را به سختی و مشقت انداختن.
۳. کسی را خوار شمردن.
فرهنگ معین
(اِ تِ ) [ ع . ] (مص ل . ) ۱ - بدون اندیشه دست به کاری زدن . ۲ - خود را در سختی انداختن . ج . اقتحامات .
فرهنگ فارسی
بی اندیشه درامری داخل شدن، نیندیشیده بکاری پرداختن، خودرابسختی ومشقت انداختن ، خوارشمردن کسی را
۱ - ( مصدر ) در آمدن بی اندیشه در امری داخل شدن . ۲ - خود را بسختی در افکندن خویشتن را بمشقت انداختن بسختی در افتادن : اقتحام معارک . جمع : اقتحامات .
۱ - ( مصدر ) در آمدن بی اندیشه در امری داخل شدن . ۲ - خود را بسختی در افکندن خویشتن را بمشقت انداختن بسختی در افتادن : اقتحام معارک . جمع : اقتحامات .
