معانی کلمه : افی
لغت نامه دهخدا
افی . [ اَ فا ] (ع اِ) گله ٔ گوسفندان . اَفاة یکی آن . (منتهی الارب )(از آنندراج ). || ابری که بعد باریدن منتشر گردد. (آنندراج ). ابری که ببارد و برود. (منتهی الارب ). || پاره های ابر. (یادداشت مؤلف ).
فرهنگ فارسی
افعی
دهی است از دهستان اشگور تنکابن شهرستان شهسوار .
دانشنامه عمومی
گویش مازنی
۱باعث شدن ۲موجب شدن
/afi/ افعی & باعث شدن - موجب شدن
