معانی کلمه : افلح
لغت نامه دهخدا
افلح . [ اَ ل َ ] (اِخ ) مکنی به ابوعطاء. رجوع به ابوعطاء مرزوق شود.
فرهنگ معین
(اَ لَ ) [ ع . ] (ص تف . ) رستگارتر.
فرهنگ فارسی
کسی که لب پایینی اوشکافته باشد
( صفت ) رستگارتر .
آزاد کرده فخر کائنات و یکی از صحاب. اوست برخی گویند آزاد کرده ام سلمه است .
( صفت ) رستگارتر .
آزاد کرده فخر کائنات و یکی از صحاب. اوست برخی گویند آزاد کرده ام سلمه است .
