معانی کلمه : اعماق
لغت نامه دهخدا
اعماق . [ اِ ] (ع مص ) مغاک کردن . (ناظم الاطباء)(منتهی الارب ) (آنندراج ). ژرف کردن . (تاج المصادر بیهقی ). ژرف تر فروبردن . (مصادر زوزنی ). گود گردانیدن چاه . (از اقرب الموارد). اِعتِماق . تَعمیق . (اقرب الموارد). || دور اندیشیدن . (ناظم الاطباء).
فرهنگ عمید
عمق#NAME?
= عمق
فرهنگ معین
( اَ ) [ ع . ] ( اِ. ) جِ عمق ، تک ها، ته ها، رژف ها.
فرهنگ فارسی
گودیها، جمع عمق
( اسم ) جمع عمق تک ها ته ها ژرفها : اعماق اقیانوس کبیر .
شهریست ما بین حلب و انطاکیه جای ریزش آب بسیار که بجز موسم گرما خشک نشود .
( اسم ) جمع عمق تک ها ته ها ژرفها : اعماق اقیانوس کبیر .
شهریست ما بین حلب و انطاکیه جای ریزش آب بسیار که بجز موسم گرما خشک نشود .
فرهنگ فارسی ساره
ژرفاها
