معانی کلمه : اعدام
لغت نامه دهخدا
لا میز فی الأعدام من حیث العدم .
فرهنگ عمید
۱. کشتن کسی به عنوان مجازات.
۲. [قدیمی] نیست کردن، نابود کردن.
۲. [قدیمی] نیست کردن، نابود کردن.
فرهنگ معین
( اَ) [ ع . ] (اِ.) جِ عدم ؛ نیست ها، نیستی ها.
( اِ ) [ ع . ] 1 - (مص م .) نیست کردن ، نابود گردانیدن . 2 - (مص ل .) تهیدست شدن .
( اِ ) [ ع . ] ۱ - (مص م . ) نیست کردن ، نابود گردانیدن . ۲ - (مص ل . ) تهیدست شدن .
( اَ ) [ ع . ] (اِ. ) جِ عدم ، نیست ها، نیستی ها.
( اَ ) [ ع . ] (اِ. ) جِ عدم ، نیست ها، نیستی ها.
دانشنامه آزاد فارسی
فرهنگ فارسی
نیست کردن، نابودکردن
۱ - ( مصدر ) درویش کردن تهیدست کردن ۲ - ( اسم ) بیچیزی تهیدستی . ۳ - ( مصدر ) نیست گردانیدن نیست کردن کشتن .
۱ - ( مصدر ) درویش کردن تهیدست کردن ۲ - ( اسم ) بیچیزی تهیدستی . ۳ - ( مصدر ) نیست گردانیدن نیست کردن کشتن .
دانشنامه عمومی
نقل قول
مترادف و متضاد
دانشنامه اسلامی
فرهنگ فارسی ساره
جان ستاندن
