معانی کلمه : اضمحلال
لغت نامه دهخدا
فرهنگ عمید
نیست شدن، تباه شدن، از میان رفتن، نابود شدن، برافتادن، ازهم پاشیدگی، نابودی.
فرهنگ معین
(اِ مِ ) [ ع . ] ۱ - (مص ل . ) نیست شدن . ۲ - از هم پاشیدن . ۳ - (اِمص . ) نابودی .
فرهنگ فارسی
کوری
نیست شدن، تباه شدن، ازمیان رفتن، نابودشدن، برافتادن ، ازهم پاشیدگی، نابودی
۱ - ( مصدر ) نیست شدن نابود شدن . ۲ - از هم پاشیدن . ۳ - ( اسم ) ناپدیدی . ۴ - از هم پاشیدگی .
۱ - ( مصدر ) نیست شدن نابود شدن . ۲ - از هم پاشیدن . ۳ - ( اسم ) ناپدیدی . ۴ - از هم پاشیدگی .
مترادف و متضاد
امحا، انحطاط، انهدام، خرابی، زوال، فروپاشی، فنا، محو، نابودی، نیستی، ویرانی
destruction (اسم)
خرابی، سرنگونی، تباهی، تخریب، انهدام، ویرانی، اضمحلال، اتلاف
vanishing (اسم)
اضمحلال
فرهنگ فارسی ساره
نابود
