معانی کلمه : اشکوخیدن
لغت نامه دهخدا
فرهنگ عمید
۱. لغزیدن؛ سکندری خوردن.
۲. به سر درآمدن و افتادن.
۳. خطا کردن.
( آشکوخیدن ) ۱. به سر درآمدن و افتادن، سکندری خوردن، لغزیدن: آشکوخد بر زمین هموارتر / همچنان چون بر زمین دشخوارتر (رودکی: ۵۳۶ ).
۲. خطا کردن.
۱. لغزیدن، سکندری خوردن.
۲. به سر درآمدن و افتادن.
۳. خطا کردن.
۲. خطا کردن.
۱. لغزیدن، سکندری خوردن.
۲. به سر درآمدن و افتادن.
۳. خطا کردن.
فرهنگ معین
(اِ دَ) (مص ل .) 1 - لغزیدن . 2 - سکندری رفتن .
( آشکوخیدن ) (دَ ) (مص ل . ) لغزیدن ، سکندری رفتن .
(اِ دَ ) (مص ل . ) ۱ - لغزیدن . ۲ - سکندری رفتن .
(اِ دَ ) (مص ل . ) ۱ - لغزیدن . ۲ - سکندری رفتن .
