معانی کلمه : اشنان
لغت نامه دهخدا
اشنان . [ اَ ] (ع اِ) ج ِ شَن ّ، بمعنی مشک کهنه . (از المنجد). و رجوع به شَن ّ شود.
اشنان . [ اُ] (اِخ ) (قنطرة...) قنطره ٔ اشنان . محلتی به بغداد بود. (از معجم البلدان ).
فرهنگ عمید
گیاهی از خانوادۀ اسفناج با شاخه های باریک، برگ های ریز، و طعم شور که معمولاً در شوره زارها می روید، چوبک اشنان، اشنان قلیا، آذربو، آذربویه، غاسول، خَرند، خلخان: اشنانش بر نکرده سر از بادبان خاک / کز شعله سموم شدی در زمان شخار (اثیرالدین اخسیکتی: ۱۳۱ ).
فرهنگ فارسی
( اسم ) درختچه ایست از تیر. اسفناجیان که خاص نواحی گرم و کویری است و گاه در سواحل دریای شور میروید . دارای برگهای متناوب با گلهای منفرد و یا دوتایی ( دوقلو ) اشنون اشنوم اشنیان بلار بلال .
قنطره اشنان محلتی ببغداد بود
قنطره اشنان محلتی ببغداد بود
