معانی کلمه : اشتر
لغت نامه دهخدا
اشتر. [ اُ ت ُرر ] (اِخ ) لقب مردی . (منتهی الارب ).
اشتر. [ اِ ت َ ] (ترکی ، اِ) درون . (شرفنامه ٔ منیری ).
فرهنگ عمید
شُتُر#NAME?
۱. کسی که پلک چشمش بهطور مادرزاد یا در اثر زخم و جراحت دریده یا برگشته باشد؛ کفتهپلک.
۲. (ادبی) در عروض، فاعلن که از افتادن حرف اول و پنجم مفاعیلن باقی میماند.
= شُتُر
۱. کسی که پلک چشمش به طور مادرزاد یا در اثر زخم و جراحت دریده یا برگشته باشد، کفته پلک.
۲. (ادبی ) در عروض، فاعلن که از افتادن حرف اول و پنجم مفاعیلن باقی می ماند.
۱. کسی که پلک چشمش به طور مادرزاد یا در اثر زخم و جراحت دریده یا برگشته باشد، کفته پلک.
۲. (ادبی ) در عروض، فاعلن که از افتادن حرف اول و پنجم مفاعیلن باقی می ماند.
فرهنگ معین
(اُ تُ) ( اِ.) نک شتر.
(اَ تَ) [ ع . ] (ص .) کسی که پلک چشمش کفته باشد، دریده چشم .
(اَ تَ ) [ ع . ] (ص . ) کسی که پلک چشمش کفته باشد، دریده چشم .
(اُ تُ ) ( اِ. ) نک شتر.
(اُ تُ ) ( اِ. ) نک شتر.
فرهنگ فارسی
شتر
شتر
کلمه فارسی اوستائی است که در فرهنگ ایران باستان تالیف آقای پور داود بدینسان آمده است : خشوئویت اشتر تازیانه زود خزنده تند جنبنده .
کلمه فارسی اوستائی است که در فرهنگ ایران باستان تالیف آقای پور داود بدینسان آمده است : خشوئویت اشتر تازیانه زود خزنده تند جنبنده .
گویش مازنی
/eshter/ شتر
مترادف و متضاد
ابل، جمل، شتر، لوک، ناقه
gryphon (اسم)
شیر دال، اشتر، یک جور لاشخور، عنقا، گاو
griffon (اسم)
اشتر، یک جور لاشخور، عنقا، گاو
