اشتاب. [ اِ / اُ ] ( اِمص ) شتاب. ( جهانگیری ) ( برهان ). تعجیل. ( برهان ). عجله : نشستند بر نرم ریگ کبودبه اشتاب خوردند چیزی که بود.فردوسی.که این باره را نیست پایاب اوی درنگی شود شیر ز اشتاب اوی.فردوسی.یکایک رسن خواستند آن زمان به اشتاب بستندش اندر میان.فردوسی.دو استاد سپاهانی به اشتاب برون بردند جان از دست غرقاب.عطار.نقلست که او را دیدند که بنماز میدوید، گفتند: چه اشتاب است ؟ گفت : این لشکر که ب...
فرهنگ عمید
شتاب#NAME?
= شتاب
فرهنگ فارسی
اشتاو، اشتا: شتاب، عجله وتندی درکاریاحرکت، چالاکی وسرعت، مقابل درنگ شتاب پراکنده کردن