معانی کلمه : اسید
لغت نامه دهخدا
اسید. [ اُ س َ ] (اِخ ) ابن خدیج . صحابی است .
اسید.[ اُ س َی ْ ی ِ ] (ع ص مصغر) تصغیر اسود. بزرگوارک .
اسید. [ اَ ] (اِخ ) ابن صفوان . صحابی است . (تاج العروس ).
اسید. [ اُ س َی ْ ی ِ ] (ع اِ) عَلَمی است از اعلام مردان .
فرهنگ عمید
ماده ای ترش مزه که بازها را خنثی و بعضی فلزات را در خود حل می کند.
فرهنگ معین
( اَ ) [ فر. ] (اِ. ) هر جسم هیدروژن داری که به حالت محلول ، یون هیدروژن (پروتون ) آزاد کند و به جای هیدروژن آن فلزی جانشین شود و تشکیل نمک دهد. بیشتر اسیدها خورنده هستند و مزة ترش دارند.
دانشنامه آزاد فارسی
فرهنگ فارسی
الجعفی . صحابی است . یا تابعی است و روایت مراسیل میکرد .
