معانی کلمه : اسکندرانی
لغت نامه دهخدا
فرهنگ عمید
۱. از مردم اسکندریه.
۲. (اسم ) [قدیمی] نوعی پارچۀ لطیف که در اسکندریه بافته می شده: اگر اسکندری دنیای فانیت / کند بر تو کفن اسکندرانیت (عطار۱: ۱۹۲ ).
۲. (اسم ) [قدیمی] نوعی پارچۀ لطیف که در اسکندریه بافته می شده: اگر اسکندری دنیای فانیت / کند بر تو کفن اسکندرانیت (عطار۱: ۱۹۲ ).
فرهنگ فارسی
نحله ایست فلسفی که آنرا [ نوافلاطونی ] (ه. م . ) نیز گویند . پیشوایان آن فلوطین اسکندر را فرودیسی و فرفوریوس در اسکندریه می زیسته اند .
( صفت ) منسوب به اسکندریه . ۱ - اهل اسکندریه از مردم اسکندریه . ۲ - نوعی پارچ. لطیف بافت اسکندریه . ۳ - طریقهای ایست فلسفی .
محمد بن احمد طبیب نزیل دمشق وی در سال ۱۲۹۹ می زیسته است .
( صفت ) منسوب به اسکندریه . ۱ - اهل اسکندریه از مردم اسکندریه . ۲ - نوعی پارچ. لطیف بافت اسکندریه . ۳ - طریقهای ایست فلسفی .
محمد بن احمد طبیب نزیل دمشق وی در سال ۱۲۹۹ می زیسته است .
