معانی کلمه : اسکافی
لغت نامه دهخدا
اسکافی . [ اِ] (اِخ ) ابوحنیفه . رجوع به ابوحنیفه ٔ اسکافی شود.
اسکافی . [ اِ ](اِخ ) رجوع به ابوالفضل جعفربن محمود اسکافی شود.
اسکافی . [ اِ ](اِخ ) نیشابوری . او را رسائلی است . (ابن الندیم ).
فرهنگ عمید
از مردم اسکاف.
فرهنگ فارسی
ابوالقاسم علی بن محمد دبیرنوح بن نصر وعبدالملک بن نوح بود ودر اوایل سلطنت پادشاه اخیر ( ۳۵٠ - ۳۴۳ ه . ق . ) در گذشته است .
نیشابوری . او را رسائلی است .
نیشابوری . او را رسائلی است .
