معانی کلمه : اسکات
لغت نامه دهخدا
اسکات . [ اَ ] (ع اِ) اوباش . || بقایای هر چیزی . || روزهای معتدل پس گرما. (منتهی الارب ).
اسکات . [ اِ ] (ع مص ) خاموش کردن . (تاج المصادر بیهقی ) (زوزنی ). خموش کردن . ساکت کردن . تسکیت . تسکین . || منقطع گشتن سخن . منقطع شدن سخن . یقال : اسکت ؛ اذا انقطع کلامه فلم یتکلم . (منتهی الارب ).
فرهنگ عمید
۱. ساکت کردن، خاموش کردن.
۲. آرام کردن.
۲. آرام کردن.
فرهنگ معین
( اِ ) [ ع . ] (مص م . ) خاموش کردن ، زبان بستن .
فرهنگ فارسی
دانشنامه عمومی
گویش مازنی
۱چرم گاو ۲پوست گاو که بوسیله ی میخ هایی چوبی بر زمین پهن ...
/eskaat/ چرم گاو - پوست گاو که بوسیله ی میخ هایی چوبی بر زمین پهن و محکم می شود، تا خشک شده و از فساد در امان نگاهداشته شود
