معانی کلمه : اسناد
لغت نامه دهخدا
اسناد. [ اَ ] (ع اِ) ج ِ سَنَد.
- اسناد بهادار ؛ اوراقی که دارای ارزش مالی هستند .
فرهنگ عمید
سَنَد#NAME?
۱. نسبت دادن؛ منسوب کردن.
۲. منسوب کردن حدیث به کسی.
۳. (ادبی) در دستور زبان، نسبت دادن گزاره به نهاد.
۱. نسبت دادن، منسوب کردن.
۲. منسوب کردن حدیث به کسی.
۳. (ادبی ) در دستور زبان، نسبت دادن گزاره به نهاد.
= سَنَد
۲. منسوب کردن حدیث به کسی.
۳. (ادبی ) در دستور زبان، نسبت دادن گزاره به نهاد.
= سَنَد
فرهنگ معین
( اِ ) [ ع . ] ۱ - (مص م . ) نسبت دادن چیزی به کسی . ۲ - منسوب کردن حدیث به کسی .
دانشنامه آزاد فارسی
فرهنگ فارسی
جمع سند، نسبت دادن، منسوب کردن وتکیه دادن چیزی رابه چیزدیگر، منسوب کردن حدیث به کسی
۱ - ( مصدر ) نسبت کردن چیزی بکسی نسبت دادن به باز خواندن به . ۲ - منسوب کردن حدیث بکسی . ۳ - یا نسبت تام آنست که چیزی بچیز دیگر باثبات یا نفی ( ایجاب یا سلب ) نسبت داده شود : جوانمرد بخشنده است دروغگو رستگار نیست . جمع : اسنادات .
۱ - ( مصدر ) نسبت کردن چیزی بکسی نسبت دادن به باز خواندن به . ۲ - منسوب کردن حدیث بکسی . ۳ - یا نسبت تام آنست که چیزی بچیز دیگر باثبات یا نفی ( ایجاب یا سلب ) نسبت داده شود : جوانمرد بخشنده است دروغگو رستگار نیست . جمع : اسنادات .
دانشنامه عمومی
مترادف و متضاد
delation (اسم)
تهمت، اتهام، چغلی، اسناد
predication (اسم)
اظهار، اثبات، اعلام، اسناد، اطلاق
دانشنامه اسلامی
فرهنگستان زبان و ادب
{attribution} [روان شناسی] توضیح رفتار دیگران یا خود و تعیین علت آن با استنباط از شرایط و اسباب آن
{predication} [زبان شناسی] رابطۀ بین نهاد و گزاره
{predication} [زبان شناسی] رابطۀ بین نهاد و گزاره
