استصواب. [ اِ ت ِص ْ ] ( ع مص ) صواب خواستن. ( منتهی الارب ). صواب جستن. || راست یافتن فعل کسی را. ( منتهی الارب ). || صواب شمردن. ( منتهی الارب ). صواب داشتن. صواب دیدن. صوابدید: و درخواست از وی تا معتمدی از دیوان رسالت با وی نامزد کند که نامه های سلطان نویسد به استصواب وی. ( تاریخ بیهقی ص 528 ).اگر من که صاحبدیوان رسالتم و مخاطبات به استصواب من میرود او را این نبشتمی کس بر من عیب نکردی. ( تاریخ ...
فرهنگ عمید
صوابدید، صلاحدید.
فرهنگ معین
(اِ تِ ) [ ع . ] (مص م . ) صوابدید، مصلحت خواهی کردن .
فرهنگ فارسی
صواب خواستن، صواب جستن، صواب شمردن، صواب دیدن، راست ودرست پنداشتن ، صوابدید ۱ - ( مصدر ) صواب جستن . ۲ - صواب دیدن راست داشتن درست انگاشتن . ۳ - ( اسم ) صوابدید . جمع : استصوابات .