معانی کلمه : استصلاح
لغت نامه دهخدا
فرهنگ عمید
۱. (فقه، حقوق ) استدلال در حکمی که قاضی بنا به مصلحتی استنباط کند و به آن رٲی بدهد.
۲. [قدیمی] به دنبال صلاح کار بودن، نیکویی خواستن.
۲. [قدیمی] به دنبال صلاح کار بودن، نیکویی خواستن.
فرهنگ معین
(اِ تِ ) [ ع . ] (مص م . ) طلب صلاح و نیکی کردن .
دانشنامه آزاد فارسی
فرهنگ فارسی
صلاح پرسیدن، صلاح کارجستن، نیکویی کردن خواستن، نیک آمدن چیزی ، وحکمی که قاضی بنابه مصلحتی استنباط کندوبه آن رای بدهد
۱ - ( مصدر ) نیکویی کردن خواستن . ۲ - ( مصدر ) نیک شدن نیک آمدن . ۳ - استنباطی که قاضی از روی کلیات مصالح لازم الرعایه بدست میاورد .
۱ - ( مصدر ) نیکویی کردن خواستن . ۲ - ( مصدر ) نیک شدن نیک آمدن . ۳ - استنباطی که قاضی از روی کلیات مصالح لازم الرعایه بدست میاورد .
