اسبان . [ اِ ] (ع مص ) پیوسته جامه ٔ سَبَنیّه پوشیدن . (منتهی الارب ). و سَبَن دهی است به بغداد.
( آسبان ) آسبان. ( ص مرکب ، اِ مرکب ) آسیابان : هنوز این آس خون گردان از آن است که آن بی آب دیده آسبان است.نزاری قهستانی.اسبان. [ اَ ] ( ع اِ ) روپوشهای تُنُک.اسبان. [ اِ ] ( ع مص ...
فرهنگ عمید
( آسبان ) "
فرهنگ معین
( آسبان ) (ص مر. ) آسیابان .
فرهنگ فارسی
( آسبان ) ( صفت ) آسیابان . آسیابانآسیابان: کارگر آسیا، صاحب آسیا، کسی که در آسیاغلات را آردمیکند روپوشهای تنک