( مصدر ) ۱ - پراکنده شدن متفرق شدن . ۲ - گسیخته شدن امر تباه گردیدن کار : ( شیراز. کار کشور از هم پاشید . ) از هم جدا کردن ( مصدر ) فرق گذاشتن تفاوت نهادن .
مترادف و متضاد
decompose (فعل)تجزیه کردن، از هم پاشیدن، متلاشی شدن، متلاشی کردنburst (فعل)قطع کردن، ترکیدن، منفجر کردن، شکفتن، از هم پاشیدنdisintegrate (فعل)خرد کردن، فاسد شدن، از هم پاشیدن، فرو ریختن، متلاشی شدن، متلاشی کردن، تجزیه شدنdissipate (فعل)از هم پاشیدن، پراکندگی کردن، اسراف کردن...