معنی کلمه : از خود دور کردن
مترادف و متضاد
ward off (فعل)
دفاع کردن، دفع کردن، از خود دور کردن
کلمات مرتبط
- عاجز از کنترل خود در اثر شادی
- مستغرق در عالم خارج از خود
- اواز دهل شنیدن از دور خوش است
- ایمنی از بطلان نفس در پناه خرد
- کور از خدا چی می خواد دو چشم بینا
- کودکی در بر، قبائی سرخ داشتروزگاری زان خوشی خوش میگذاشتهمچو جان نیکو نگه میداشتشبهتر از لوزینه می پنداشتشهم ضیاع و هم عقارش می شمردهر زمان گرد و غبارش می سترد
- حکمت خدا و نجات از خلود در جهنم
- خوف از انحراف در وصیت
- از خود بی خود
